خسته و در به در شهر غمم
شبم از هرچی شب سیاه تره
.........................
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت.
بخند که لبخند تو شکوفه های زنگی من است
در این غربت خانگی تو مرا زنده نگه داشتی عزیز
همه قشنگیهای دنیا گلم عشقم دلم عزیزتر از جانم.
پرسه در خاک غریب پرسه ای بی انتها است ....
وحید زرکوب (مصباح)