تبليغاتX
تمنای شیرین گناه
مرگ نوشته های وحید زرکوب (مصباح)

در این آشفته بازار دنیا

 عاشقی را با تو آغاز کردم

عشق را با تو تمام کردم

با نوای تو خندیدم و گریستم

با صدای تو شاد و غمگین شدم

روزها و شبها و ساعتها را با نوای

صدای یاور همیشه مومنت گذراندم

با شقایقت زندگی کردم و با عروسک قصه من

به خلسه رفتم 

با صدای ماندگارت در وطن پرنده غرق در خون

در خون غلطیدم و مدتی است با خشت جانم دوباره

سعی در ساختن وطن را دارم.

اینها را گفتم تا یادی از تو نقطه عطف صدای ماندگار

این مرز پر گوهر کرده باشم.

جاویدانی و همیشه میمانی داریوش عزیز

 تا طلوع

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:24  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

سلام و درود به شما یاران تمنای شیرین گناه و امیدوارم شاد باشید  

شعر زیر را با همه عشق به شما یاران تقدیم میکنم.

تابلوی نقاشی یک عشق بازی

همه چیز ازیک بوسه گنهبار شروع شد!

و طعنه باد به در

و عکس سینه بند صورتی تو

که افتاده بود در آبگون نگاه من .

تختِ آشفته

ملافه واژگون

و عشقبازی نا تمام باران و برگ

در نسیم روز

یادگار آن جمعه مغشوش است.

******

آب از سر چند سه شنبه گذشته بود

وما   در ايستگاه پنج شنبه

نگران جمعه سيگار مي كشيديم .

آي جمعه !

خاطره ي لبخند نيمه كاره

در عصر كش آمده ي غربت !

*******

     تو را نمی دانم

        تو که از وادی تحقیر و تبعیض و تبعید می آ یی!

اما همهٌ گناه قرن

پا بوس بی تعهدی عشق بود .....

آنگونه که در آواز«روزعشق» می گفتی:

- عشق ازلی- ابدیم!

و من در پوزخند «همین» و «هنوز»

می اندیشیدم

          «همیشه»

                      وفادار خواهم ماند!

حالا مي فهمم

كلمات وارونه

تعابير آشفته در پي دارد  !

همه چيز از لمس دختر چشم كبود گرفته

تا بوسه ي خيس زن سياه پوش

وسايه ي جمعه ي متروك

به من مي فهماندند

كه هيچ چيز جاودانه نيست !

*******

روزها مي گذرند و

تو نمي گذري

اين شهر   چشم هاي كوري دارد

واز تو    واز ملودي مادري ام  خبري نيست

با اين همه

هر جاي ( بي جايي ) كه مي روم

باز تو هستي وديوار و جاده و

وعده ي فردا و ...

من هنوز در  ديروز آن تخت

سخت خوابيده ام !

******* 

شايد گناه

از نگاه معصوم ما بود

كه پيوند چند شعر عاشقانه

وكتابي كه پل زده بود بر سفر وترانه

نگذاشت هيچ چيزي دست نخورده بماند

با اين همه مرد

در آرزوي  (هماني ) زن

و زن در آرزوي ( شكل ديگر ) مرد

تنها ...

فصل ها ورق خوردند و

تار موي ما در آينه سفيد شد

و ديگر نمي گويم كه دوري دستا نمان

چه رد تاريكي بر چهره ي روزها انداخت !

******* 

حالا ...

از اين قطار پياده شو

از اين كوپه پروسواس

خمیازه  مرموز كش دار!  

وبيا تا ايستگاه  دوباره

تا لبخند مرموز همان كلام

تا خطوط در هم دستانمان

در نگاه آن كف بين

وشماره ي معكوس ( با هم شدن )

در ساعت زنگ دار آن نقاشي

و تلالو انداممان

در تابلوی نقاشی یک عشق بازی

*******  *******  ******* 

 

و در آخر میلاد با برکت شاه ثنای عالم شهنشاه امام رضا روحی فداک

را خدمت شما خواننده محترم تبریک عرض میکنم و آرزوی زیارت

آن بزرگوار و لقاء فرزندش مهدی موعود را از درگاه باریتعالی خواستارم.

 ومن الله وتوفیق

                   تا طلوع

                                وحیدزرکوب(مصباح)

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:59  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  | 

وقتی دیدمش برق از چشمام پرید یه دختر داره........

قبل تر از این مدل معتادش را دیده بودم........

پس کو اون آزادی که منه وبلاگ نویس و حتی توی بیننده این نوشته ازش حرف میزدیم؟

هان؟

من اما آزادي بي‌حد و مرز را نمي‌فهمم، آزادي بي‌قيد و شرط را به‌جا نمي‌آورم، نمي‌توانيم جمع و جورش کنيم، نمي‌توانيم از پس تعريفش برآييم. انسان آزاد است انديشه‌اش را بيان کند، اما آزادي تبليغ هرويين براي کودکان و نوجوانان محدود و ممنوع است. بي‌حد و مرز يعني سيگار کشيدن در اتاق کودکان، بي‌قيد و شرط يعني اينکه من به تو اتهام بزنم. بي‌حد و مرز يعني کسي به ديگري اهانت کند. بي‌قيد و شرط يعني يک نفر براي ملتي تصميم بگيرد و گاهي اگر کم آورد خدا را بر سر انسان بکوبد. من اجازه نمي‌دهم حاصل تخيل و تلاشم به خاطر مصلحت، دين، يا هر چيز ديگري قلع و قمع شود، دلم نمي‌خواهد پنجره‌ي نظرخواهي پاي صفحه‌ام را به‌خاطر چهار نفر که زير نوشته‌ي من در صفحه‌ي باز خودم به من و ديگران اهانت مي‌کنند، ببندم. اما اگر بيکاري آنها بر گرفتاري من بچربد و هر به دقايقي عرصه را بر انسانيت من تنگ کنند، پنجره‌ي نظرخواهي را مي‌بندم(مانند گذشته)، و سخنگوي يک‌جانبه مي‌شوم. انسان آزاد است با نام حقيقي، و آنجا که جانش در خطر باشد مثلا، با امضاي مستعار انديشه‌اش را بنويسد، اما آزادي من تا حريم تو مرز دارد. يعني من صداي موزيکم را تا جايي بلند مي‌کنم که خواب تو را نياشوبم. حقِ طبيعي و انساني و مدنيِ نويسنده است كه آثارش بي هيچ مانعي به دستِ مخاطبان برسد. بديهي است نقدِ آزادنه حقِ همگان است. انسان آزاد است هر تعداد چاقو در خانه‌اش داشته باشد، انسان آزاد است ساطور هم داشته باشد، انسان آزاد است طناب هم داشته باشد، اما به هيچ وجه اجازه ندارد با اين ابزار شاعر و نويسنده‌اي را به قتل برساند، و بعد با خوردن واجبي نام حقيقي يا مستعارش در فهرست آمران يا عملان قتل‌هاي زنجيره‌اي بيايد. سياه‌پوش جواني که دو هفته بعد از تولد اولین وبلاگم کلتش را به صورتم گرفته بود و گاه به گاه يک سيلي مي‌خواباند بيخ گوشم، بين هر کلمه يک‌بار مي‌گفت "مادر جنده‌ها" و دوبار مي‌گفت: "وطن فروش!" و بعد مي‌زد. آزادي با رشد جامعه تبيين و تعريف مي‌شود، شايد سال‌هايي ديگر شما بهتر تعريفش کنيد، اگر زنده بودم امضا مي‌کنم.

          راستی این دختر خانوم شبهای سرد زمستون کجاست؟

          ایکاش قدرت داشتم امثال اینها را کمک کنم

         اما صد افسوس........

       افسوس نداره؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:16  توسط <وحید زرکوب(مصباح)> 

حقیقتش اوائل فکر میکردم یک پری دریایی بدون دریای آزاد و مهتاب و عشق و ازاین جور داستانها حتما" میمیرد ولی ،... امروز متوجه شدم که نه تنها نمی میرد بلکه شاید حتی حاضر بشود شبها در گندابی در زامبیا بغل یک نره اسب آبی هم بخوابد.

.....................................................................................

غیر از پول درآوردن که کار آدم بزرگها و عاشق شدن که کار آدم کوچیکهاست، دنبال کار سومی میگردم.با بیمه ی تامین اجتماعی و حقوق ماهی یک دوریالی.

.....................................................................................

من سر تا پا خیس و گلی رد میشوم و تو حتی برای نیشخند زدن هم وقت نداری. کاش این راننده تاکسی ها می فهمیدند یک نفر آدم گنده چگونه زیر نم نم باران غرق میشود . چترش روی زمین جا میماند .خاطره هایش را هم آّب می برد.

.....................................................................................

ساعت ۸ .سرد.سیاه. نیمکتهای گمشده لابلای کاجها.

تابلو: " با احتیاط وارد شوید. لیلی و مجنون ها مشغول کارند.

......................................................................................

 

                                                                                             در باره این عکس نوشتن برایم سخت است.

                                                            تو چی فکر میکنی؟

                                                     تا طلوع       

+ نوشته شده در  ساعت 11:49  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  |