متشکر از دوستانی که همراهیم میکنند.
شاید هر ضربه ای که انسان میخوره باعث نزدیکی بیشترش با خدا میشه. یعنی همون معشوق جاودانی . باور کنید تازگیها عاشق خود خدا شدم.
......................................................................
واقعا امشب با حالت عجیبی این متن را نوشتم.
و اعتقاد دارم مقدس ترین جمله های عمرم را نوشتم / ایکاش هرگز این بغض امشب از بین نرود.
بغض حلقومم را فرا گرفته است، مىخواهم بگريم. مىخواهم فرياد بكشم، مىخواهم به دريا بگريزم و مىخواهم به آسمان پناه ببرم. اشك بر رخساره زردم فرو مىچكد. آن را پاك مىكنم تا ديگران نبينند، به گوشهاى مىگريزم تا كسى متوجه نشود...
چند ساعتى سوختم و در شور و هيجانى خدايى غوطه خوردم. قلبم باز شده بود، روحم به پرواز درآمده بود، احساس مىكردم كه به خدا نزديك شدهام، احساس مىكردم كه از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشتهام، همه را و همهچيز را ترك كردهام فقط با روح سر و كار دارم، فقط با غم همنشينم، فقط با درد مىسازم و فقط خداى بزرگ را پرستش مىكنم...
راستى عبادت چيست؟ جز آنكه روح را تعالى دهد؟ و آن احساس ناگفتنى را در دل آدمى ايجاد كند؟ احساسى كه در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش درمىآيد، جسم مىسوزد، قلب مىجوشد، اشك فرو مىريزد، روح به پرواز درمىآيد و جز خدا نمىبيند و نمىخواهد... اين احساس عرفانى، كه از اعماق وجود آدمى مىجوشد و بهسوى ابديت خدا به پرواز درمىآيد عبادت خوانده مىشود...
اى خداى بزرگ، من چند ساعتى تو را عبادت مىكردم و عبادت عجيبى بود! عبادتى كه از تلاقى غم با غمى ديگر بهوجود آمده بود. آنجا كه دنياى تنهايى، با موجودى تنها برخورد مىكرد، آنجا كه من، خداوند عشق لقب داشتم با فرشتهاى برخورد كردم كه سراپاى وجودش عشق بود...
خدايا چه دنيايى خلق كردهاى؟ چه آسمانهاى بلند، چه گلهاى رنگارنگ، چه درياها، چه كوهها، صحراها، جنگلها، چه دلهاى شكستهاى، چه روحهاى پژمردهاى، چه دردهاى كشندهاى، چه عشقها، چه فداكارىها، چه اشكها و چه حرمانها...
عجيب آنكه، بزرگى و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادى، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمىخواهى. ما هم عشاق وجود توييم كه دلسوخته و دست و پا شكسته به سويت مىآييم. تو، ما را در آتش غم سوزاندى و خميره خاكى ما را با كيمياى عشق، به روحى فوق زمين و آسمانها مبدل كردى كه جز تو نمىخواهد و جز تو نمىپرستد.
میگم ای کاش بمیری از دست خودت هم راحت بشی![]()
تا طلوع![]()
همهء خانواده توی مجلس عید دیدنی نشسته اند و مدام از آنها پذیرایی می شود . خانوادهء آقای " ر " همه افرادی خوش زبان و مجلس آرا و تو دل برو هستند . پسر خانواده مدام ساعتش را نگاه می کند ، دختر خانواده با موبایلش sms می فرستد ، مادر خانواده در مورد کلاس یوگا و آخرین روش های ماساژ صورت و رژیم لاغری قهوهء سرد برای خانم صاحب خانه توضیح می دهد و آقای خانواده در بارهء سیاست و اینکه امسال برای اولین بار در زندگیش رای خواهد داد برای آقای صاحب خانه توضیح می دهد و در همان حال که به ساعتش اشاره می کند به خانم یاد آور می شود که حالا که نزدیک خانهء " فلانی " هستند به خانهء آنها هم سری بزنند و در مقابل اعتراض بچه ها که می گویند موقع ناهار است و گرسنه هستند می گوید که عید که کسی ناهار نمی خورد و تازه 5 دقیقه بیشتر نخواهند نشست !
خرداد ماه است و آقای " ر " و بچه ها برای دادن رای از منزل بیرون میروند . خانم " ر " به خاطر رژیم های متعددی که گرفته ، فشارش پایین آمده و به آنها که از در بیرون می روند می گوید که کاش صندوق رای را به خانه بیاورند تا او هم بتواند به تنها منجی ایرانیها رای بدهد ، به بهترین آدم روی زمین و همانطور که قربان صدقهء ریش آقای منجی می رود که با همهء ریش های دنیا متفاوت است جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز می کشد . آقای " ر " هم دلداریش می دهد که آن سه نفر مبارز به جای او هم رای خواهند داد .
تیر ماه است و دختر خانه که به تازگی از شر مدرسه خلاص شده از استخر برگشته و باز هم مشغول جر و بحث با مادرش است که می گوید وقتی خودشان استخر به این خوبی دارند که همهء همسایه ها حسرتش را می خورند او چرا برای شنا به استخرهای بیرون می رود ؟ و دختر که رنگ پوستش به رنگ " کیت کت " در آمده می گوید که از استخر خودشان بدش می آید و تازه همهء دوستانش به آنجا می روند . پسر هر شب مست به خانه بر می گردد و پدر درگیر کارهای شرکت است و برای مادر هم مدتی گرفتن هرگونه رژیمی ممنوع شده است برای همین هم سعی دارد این تابستان را به کار فرهنگی بپردازد و دائما در کتابخانه شان نشسته و کتابهای رمان در مورد زنان و خصوصا تاریخچهء زنهای ایرانی را مطالعه می کند ، کتابخانه ای که از همه رنگ کتاب دارد و هر کتابی که برای تایید روشنفکری لازم باشد در آن موجود است .
اواخر تابستان است و خانوادهء آقای " ر " سر رفتن مسافرت به شمال با هم چانه می زنند ، دختر خانواده معترض است که به جای اینکه 3 بار در طول تابستان به ویلایشان بروند لا اقل اینبار به دوبی یا ترکیه بروند تا او بتواند برنزه شود و پسر می گوید که از مسافرت دسته جمعی با خانواده اش خوشش نمی آید چونکه آنها همه اش به شخصیت و کلاس دوست دخترهایش که به خانه می آوردشان ایراد می گیرند و پدر و مادر هم غر می زنند که بچه هم بچه های قدیم ...
ماه رمضان است و خانوادهء آقای " ر " با اینکه در ظاهر انسانهای مسلمانی نیستند ولی در حقیقت و توی دلشان خیلی مسلمان و با خدا هستند . برای همین در این ماه هیچ کدام الکل نمی خورند و خانم آقای " ر " هم تصمیم دارد یک مهمانی بزرگ افطاری بدهد که از هر دو طایفهء خودش و شوهرش همه را دعوت کند . با اینکه همهء اعضای خانواده خیلی ته دلشان با خدا هستند ولی فقط خانم " ر " و پسرش روزه می گیرند با اینحال همه در این اجر شریک می شوند و با هم افطاری می خورند . خانم " ر " ممنوعیت رژیمش قطع شده و پسر خانواده به تازگی دوست دختری پیدا کرده که اعتقادات مذهبی دارد . میز افطار هر شب به روحانیت تمام و با طول 3 متر باعث نزدیکی هرچه بیشتر اعضای خانوادهء " ر " با خدا می شود .
یکی از شب نشینی های فامیل است و آقای " ر " که الکل و دنبلان هوش از سرش ربوده داد می زند که او رای نداده و فقط بچه ها را برای رای دادن برده . بعد همگی در حالی که به تنها منجی دست و پا چلفتی بد و بیراه می گویند ، استکان هایشان را به هم می زنند و به سلامتی و...عهد می نوشند و انکار می کنند که رای داده اند و رای دهندگان احمق را هم مسخره می کنند . خانم آقای " ر " در یک دایره از خانمها تعریف می کند که چطور در آن روز از شدت مریضی رو به موت بوده و صلاح خدا بوده که او رای نداده . یک سری از پسر ها و دختر ها سر میزی ورق بازی می کنند و هر از چندی با پدر مادرهاشان همراهی می کنند و به خائنین وطن فحش می دهند . سر میز دیگری بحث بر سر رفتن پسر فلانی از ایران است و اینکه با داشتن مدرک آیلس و تافل و پذیرش از دانشگاه معتبر باز هم مجبور شده به صورت قاچاقی از مملکت خارج شود . باز هم همهء بزرگتر ها به حال جوانهای بیچاره افسوس می خورند که هیچ رفاه و خوشی ندارند و چقدر بیچاره اند .
ماه محرم است . پسر شبها تا دیر وقت بیرون از منزل است و چون دل با خدایی دارد با ماشین بی . ام . و اش که به مناسبت محرم رنگ سیاه آن را خریده ، دسته ها را همراهی می کند و موزیک های حزن انگیز از آمپلی فایرش پخش می کند . دختر هم چشمانش را آرایش سیاه می کند ، شال سیاه می پوشد ، لاک سیاه می زند و با دوستانش برای دیدن دسته می روند . مادر چندین گوسفند نذر هیئت محل کرده است تا وقتی که دسته از جلوی خانهء آنها رد شد ، نوحه خوان برای سلامتی خانواده شان در بلند گویش دعا بخواند و دسته هم آمین بگوید . پدر هر روز با پیراهن سیاه به شرکتش می رود و در این ماه عرق نمی خورد . در ضمن آقای " ر " یک پارچهء بزرگ سفارش داده که عکس همهء ائمه را رویش بکشند که مانند حواریون عیسی اطراف یک نفر ! نشسته اند . و آن را به هیئت محل تقدیم کرده . پارچه را ابتدای کوچهء آنها نصب کرده اند و همهء امامان هم سن و هم شکل کنار هم نشسته اند و سمت نگاهشان به سمت خانهء آقای " ر " است .
نزدیک عید است و خانه بوی خاک می دهد . خانم خانه چون که خیلی روشنفکر شده و همهء تاریخ زنان ایرانی را از امینه و نزهت الملوک تا فائزه از بر شده است دیگر دست به سیاه و سفید نمی زند . و به شوهرش سپرده که برای خانه تکانی و همچنین آشپزی چندین کارگر پیدا کند . آقای " ر " فقط و فقط به قصد اینکه بتواند غذای خوب خانگی بخورد با خانم منشی شرکتش دوست شده و خانم منشی هم الحق و والانصاف دستپختش ! خوب است . پسر با ماشینش به یک آدم پیر و بدبخت زده و او را لت و پار کرده و پدر هم می گوید برای اینکه مرد بشود خودش باید دنبال کارهای دادگاهش باشد و برای همین مشغول کارهای بیمارستان و دادگاه آن پیر مرد است . دختر تازگیها با یک پسر موبلند خوشگل ترگل ورگل دوست شده و 24 ساعته مشغول حرف زدن با دوست پسرش است در مورد اینکه آیا باکره گی اهمیت دارد یا نه .
عید/سال نو / ای خدا بازم؟/