تبليغاتX
تمنای شیرین گناه
مرگ نوشته های وحید زرکوب (مصباح)
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء
اى خداى بزرگ، اى ايده‏آل غايى من، اى نهايت آرزوهاى بشرى، عاجزانه در مقابلت به خاك مى‏افتم، تو را سجده مى‏كنم، مى‏پرستم، سپاس مى‏گويم، ستايش مى‏كنم كه فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ شايسته سپاس و ستايشى، محبوب بشرى، فقط تويى، گمشده من تويى. ولى افسوس كه اغلب تظاهرات فريبنده و زودگذر دنيا را به جاى تو مى‏پرستم. به آن‏ها عشق مى‏ورزم و تو را فراموش مى‏كنم! اگرچه نمى‏توانم آن را هم فراموشى )بنامم( چون يك زيبايى يا يك تظاهر فريبنده نيز جلوه توست و مسحور تجليات تو شدن نيز عشق به ذات توست.
من هرگاه مفتون هرچيز شده‏ام، در اعماق دل خود، به تو عشق ورزيده‏ام، بنابراين اى خداى بزرگ، تو از اين نظر مرا سرزنش مكن. فقط ظرفيت و شايستگى عطا كن تا هر چه بيش‏تر به تو نزديك شوم و در راه درازى كه به‏سوى بوستان بى‏انتها و ابدى تو دارم، اين سبزه‏ها و خزه‏هاى ناچيز نظر مرا جلب نكند و از راه اصلى باز ندارند.
در دنيا، به چيزهاى كوچكى خوشحال مى‏شوم كه ارزشى ندارند و از چيزهايى رنج مى‏برم كه بى‏اساسند. اين خوشحالى‏ها و ناراحتى‏ها دليل كم‏ظرفيتى من است.
هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و لذتم... كمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با آزادى، آرى آزادىِ واقعى خيلى فاصله دارم.
ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحله‏اى كه هستم احساس مى‏كنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مى‏دهى، آيات مقدس خود را به من مى‏نمايى و مرا عبرت مى‏دهى! چه‏بسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به چيزى ايمان و اطمينان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به دست توست. فعاليت مى‏كنيم، پايين و بالا مى‏رويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.

...........................................................................................

باز نزدیک عید شد و آدم ها بوی تعفنشون و زیر عطر و ادکلنشون قایم میکنند.

همیشه از عید متنفر و از بهار بدم میاومده.(آخه.........بیخیال.)

...........................................................................................

از بی سیگاری امشب زدم زیر آواز.

............................................................................................

تا طلوع

    عکسی از نگارنده وبلاگ (وحید)

+ نوشته شده در  ساعت 18:39  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  | 

سلام

ديشب که نسيم پيش گل‌ها بوده‌ست
از يک‌يک‌شان بند قبا بگشوده‌ست
نرگس تو نگو کجا و کِی، بيهوده‌ست
دامان تو هم به شبنمی آلوده‌ست.

اين هم برای پاک‌زادگان آسمانی، برای منزه‌طلب‌هايی که در صف بهشت ايستاده‌اند!

کمکمکی یه کمکی حس نوشتن دارم:mesbah

........................................

 

او گفت: «چی با خودت آوردی؟»
گفتم : «سوزن.»
 گفت :«برای چی؟»
گفتم :«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و می‌رفت توی پام.»
او گفت: «اوهوم.» و آدامسش را پف کرد، به جايی دور چشم دوخت، و توی دلش گفت: «خاک بر سرت! من خيال می‌کردم از بس عاشقی خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!»
من گفتم :«چی گفتی؟»
ادامه داد :«هيچی. گفتم باشه، مهم نيست.» و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و  اين‌بار ترکاند.
ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه می‌آيم. اما گفته بودم  گفته بودم دوستت دارم.

+ نوشته شده در  ساعت 18:14  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  | 

دارم برای تو می نويسم اما می دونم که هيچ وقت نمی خونيش چون لطيف تر و ساده و صادق تر از اين دنيای مجازی هستی . واسه همينم هست که اين چيزا باهات يه جورائی نمی خونه .

دارم برای تو می نويسم . برای خالص ترين احساسم . برای گوشنوازترين سرود عالم . برای اون نگاهات .

برای نگات که تنها نگاهيه که وقتی نگام می کنه صفحه خط خطی ذهنم رنگش می پره .

نگاهی که وقتی نگام بهش می افته يه حس آشنای دوست داشتنی مياد به سراغم . يه چيز خوب . يه حس ماورائی . نمی دونم چيه . توضيح دادنش سخته . به قول آقای مستور نمی شه فهميدش فقط می شه حسش کرد و توش غرق شد .

نگاه تو  تنها نگاهيه که حتی اگر پر از اضطراب هم باشه باز يه حس اطمينانی بهم می ده . احساس تو . احساس بودن تو و آرامش با تو .

تو هستی پس می شه آروم بود و نفس راحتی کشيد .

 

هستی و همين يه دنياست برام .

با تو و با حس قشنگ بودنت و با استشمام بوی پيراهنت ديگه جايی نمی مونه که دل به هيچ بسپارم .

دل صبورترينم !

دنيای مهربانم !

عزيزترين يادگاری ام  از دنیا

آهنگ پرطنين صدات .

 نگاه مصممت .

دريای دل آسمونيت و دستای عاشقت جز شرمندگی راهی برام نمی ذاره .

لبخند سردت هم ديوونه ام می کنه چه برسه به دنيای متبرک مهربونيات .

 

هرچند ثانيه ای بيش نيست اما تمام لذت استشمام محبوبه شبهايم تقديم

به او که با نگاهش به من درس زندگی داد نه با کلامش .

به او که تا هميشه مرا شرمنده خود ساخت .

به سد عصيانهای آشنا

به

تو

تمام بهانه ام برای بودن

                                                      تا ابد می پرستمت

                                                        خاک پات

+ نوشته شده در  ساعت 18:33  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  |