تبليغاتX
تمنای شیرین گناه
مرگ نوشته های وحید زرکوب (مصباح)
  بچه هاي محل

خراب خراب

حال کوچه هاي محله هم گلي

خودم بي خواب و ستاره ام خسته است

حرفهاي بي بي

تند و

دل من هم

گرفته

ولي مهم نيست

گيرم

خواب ما خراب عزیز
همه چيز اين فردا اما

بوي نان و سيب رسيده مي دهد

مهم نيست که من بي خواب و ستاره ام خسته است

دور و بر اين دو راهي باراني هم

کوچه هاي خاکي نم گرفته کمي نيست!!!

که پاي رهگذرانشان مانده و

خلقشان تنگ است

يا دلشان پر پينه و چراغ هاشان بي حال

به هر حال

مهم نيست عزیز
بوي نان و سيب رسيده مي دهد فردا

تا طلوع

+ نوشته شده در  ساعت 20:4  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  | 

متن هاي گم

كارهايي هست ، كه ميان نثر و شعر در نوسانند. به كشتي ِ بي لنگر مي مانند . گاهي به اين پهلو كشيده مي شوند و گاهي به آن پهلو. مي توان آنها را "متن" ناميد. از اين دست كارها كم و بيش ميان كاغذها و يادداشتهاي من پيدا مي شوند، كه روي دستم مانده اند، و بد نيست كه گاهي در "تمنای گناه " جايي به آنها داده شود. تا ببينيم نظر خواننده گان " چيست؟

نبض من
نبض من گاهي در مردمكانم مي كوبد.
و شما اين ساعت سرگـــــــــــردان را در هرجا مي بينيد با چهار عقربك رقصان .
پاري آهسته، پاري تند، كه گــذر دارند از ثانيه يي در يك قرن و، از قرني در ثانيه يي.
كم و بيش اين ساعت را مي بينيد، در جايي نگران. گاهي در چشمان زني متوقف مي ماند گاهي بر روزني.
وقت و بيوقتي را با اين ساعت ميزان بايد كرد


تنها مسافر كالسكه
بانوي من ، با لبهاي سياه و چشمهاي مجنون ،
تنها مسافر كالسكه يي ست ، كه هر چهار فصــل دوبار ، آبي مي رود و خاكستري برمي گردد.
و آسمان گل اخرايي را مي بينيد؟ بازتاب دامن اوست.

دلم به بـــــــوي خاكستر عادت كرده است بانو جان ! و راستي چه اتفاقي افتــــــــــاد، كه آبي رفتيد و خاكستري برگشتيد؟


زن
زنگ تلفن. قرار ملاقات در پاييزهاي بعدي.

عشق را به جارختي مي آويزد زن ، و تقدسش را به رختخواب مي برد.
رفت و روب خيال از حكايتهاي ممنوع . شست و شوي خاطر از خاطره هاي بي پرهيز. زمان ِ رنگپريده. آينة هيز. و قابهاي تهي از جراحتهاي پنهان.
بالاي جـــــــــــهان ايستــاده است زن. و اطلسي هايش مي پژمرند.
تلفن زنگ مي زنــــــــد. و شيطان را لعنت مي كند
گفتم زن چقدر از این واژه متنفرم .

+ نوشته شده در  ساعت 5:2  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  | 

خزد لرزان ، درون بستر من

 ز شرمي خفته مي گويد كه :  - بفشار

چنان بفشار  بر خود پيكرم را

 كه بشكوفد  هوس هاي گنه بار

 

به دندان گير و شادي بخش و مي نوش

 ز خون اين لبان بوسه گيرم .

ببين از گونه سرخم بريزد ،

شرار خواهش آراي ضميرم .

 

درنگي كن در آغوشم كه امشب

 فروزانست بزم عشق ديرين

 نمي خوابيم و مي نوشيم تا صبح

ز جام بوسه ها ، بس راز شيرين

 

چنان گنجد در آغوشم كه هر دم

بينديشم كه او غرقست در من

 و يا در حلقه ي بازو ، اثيريست

به جاي پيكر عريان يك زن .

 

اتاقي هست و ما و خلوت و مي

صداي بوسه ها ، آهنگ دل ها.

 نمي رقصد  بدين آهنگ تبدار

 به جز رقاصه ي مست  تمنا ....

 

چو بشكوفد  گل زرين  خورشيد

 مرا خواند  بدان  چشم فسونگر

 گشايد  بازوان گويد كه - : باز آ

 گنه شيرين بود ... يك بار ديگر !

                            بی گناهی کم گناهی نیست در وادی عشق

                                                             یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود .

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:33  توسط <وحید زرکوب(مصباح)>  |