تا طلوع
كارهايي هست ، كه ميان نثر و شعر در نوسانند. به كشتي ِ بي لنگر مي مانند . گاهي به اين پهلو كشيده مي شوند و گاهي به آن پهلو. مي توان آنها را "متن" ناميد. از اين دست كارها كم و بيش ميان كاغذها و يادداشتهاي من پيدا مي شوند، كه روي دستم مانده اند، و بد نيست كه گاهي در "تمنای گناه " جايي به آنها داده شود. تا ببينيم نظر خواننده گان " چيست؟
نبض من
نبض من گاهي در مردمكانم مي كوبد.
و شما اين ساعت سرگـــــــــــردان را در هرجا مي بينيد با چهار عقربك رقصان .
پاري آهسته، پاري تند، كه گــذر دارند از ثانيه يي در يك قرن و، از قرني در ثانيه يي.
كم و بيش اين ساعت را مي بينيد، در جايي نگران. گاهي در چشمان زني متوقف مي ماند گاهي بر روزني.
وقت و بيوقتي را با اين ساعت ميزان بايد كرد
تنها مسافر كالسكه
بانوي من ، با لبهاي سياه و چشمهاي مجنون ،
تنها مسافر كالسكه يي ست ، كه هر چهار فصــل دوبار ، آبي مي رود و خاكستري برمي گردد.
و آسمان گل اخرايي را مي بينيد؟ بازتاب دامن اوست.
دلم به بـــــــوي خاكستر عادت كرده است بانو جان ! و راستي چه اتفاقي افتــــــــــاد، كه آبي رفتيد و خاكستري برگشتيد؟
زن
زنگ تلفن. قرار ملاقات در پاييزهاي بعدي.
عشق را به جارختي مي آويزد زن ، و تقدسش را به رختخواب مي برد.
رفت و روب خيال از حكايتهاي ممنوع . شست و شوي خاطر از خاطره هاي بي پرهيز. زمان ِ رنگپريده. آينة هيز. و قابهاي تهي از جراحتهاي پنهان.
بالاي جـــــــــــهان ايستــاده است زن. و اطلسي هايش مي پژمرند.
تلفن زنگ مي زنــــــــد. و شيطان را لعنت مي كند
گفتم زن چقدر از این واژه متنفرم .
خزد لرزان ، درون بستر من
ز شرمي خفته مي گويد كه : - بفشار
چنان بفشار بر خود پيكرم را
كه بشكوفد هوس هاي گنه بار
به دندان گير و شادي بخش و مي نوش
ز خون اين لبان بوسه گيرم .
ببين از گونه سرخم بريزد ،
شرار خواهش آراي ضميرم .
درنگي كن در آغوشم كه امشب
فروزانست بزم عشق ديرين
نمي خوابيم و مي نوشيم تا صبح
ز جام بوسه ها ، بس راز شيرين
چنان گنجد در آغوشم كه هر دم
بينديشم كه او غرقست در من
و يا در حلقه ي بازو ، اثيريست
به جاي پيكر عريان يك زن .
اتاقي هست و ما و خلوت و مي
صداي بوسه ها ، آهنگ دل ها.
نمي رقصد بدين آهنگ تبدار
به جز رقاصه ي مست تمنا ....
چو بشكوفد گل زرين خورشيد
مرا خواند بدان چشم فسونگر
گشايد بازوان گويد كه - : باز آ
گنه شيرين بود ... يك بار ديگر !
بی گناهی کم گناهی نیست در وادی عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود .